آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 171
بازدید ماه : 170
بازدید کل : 185579
تعداد مطالب : 182
تعداد نظرات : 135
تعداد آنلاین : 1
1سال سخت از نبودنت گذشت بابابزرگ خوبم
بیشتر از همه به مادر عزیزم تسلیت میگم
_____________________
پسرکی با سر تراشیده
و غروری بی نظیر
لم داده بر دیواری خیس
هنوز گلویش می سوخت
از فریادی که برسر پرستار کشیده بود …
عید بود ،
روز اول عید بود …
اما این عید نبود …
غروب اولین روز مرگ پدر بود …
آنقدر ناگهانی بود
که یادش رفت باید گریه کند …
نه چیزی می گفت ،
نه چیزی می شنید …
گاه گاهی کوچه را سرک می کشید …
منتظر آمدن پدر بود ….
چرا دیر کرد ؟
یادش نبود ۲ ساعت قبل ،
۲ ساعت بعد از سال تحویل
پدرش …. ،
یتیم شد بود …
یادش نبود ….
دلش نمی خواست به یاد بیاورد …
این جور بهتر بود …
اشک در چشمانش جمع شد ،
اما ،
این اشک ها …
از دود هیزم بد سوزی بود
که آتش داشت به عمقش نفوذ می کرد …
نمیه شب فرا رسید ،
همان جا لم داده بود
و خیره گیش را ادامه می داد …
به خاکستر آن کنده بد سوز …
کسی دل داری اش نداد …
هر کس به سمتی وُل می خورد …
تصمیم گرفت بخوابد
کُنجی را پیدا کرد و خوابید
بی آنکه از کسی سوال کند ،
یا کسی از او سوالی بپرسد….
چشمانش را بست
و ثانیه های با هم بودنشان را جستجو کرد
کلمات ، حرف ها ، حتی سیلی ها …
صبح با صدای زجه زنان
بیدار شد …
و اولین روز یتیمی اش را تجریه کرد ….
نظرات شما عزیزان: